All I want you to do, is trust me... Do your part and leave the rest to me. Have I not taken care of you? Have I not provided for you? Lay back and relax. You are in good hands.
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی
یک دهه گذشت....سپاسگزارم برای همه چیز
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی
پروردگارم، بدون یاری تو هرگز نمی توانستم........سپاسگزارم!
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی
Not to achieve goals, we aim to manifest values.
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی
This too shall pass...
ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام ای دیده و دل از تو دگرگون مادام
ای آنکه به دست توست احوال جهان حکمی فرما که گردد ایام به کام
پروردگارم، در این نوزوز، روزی نو برای مردمم بنویس...
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی
پروردگارم، تنها تو را دارم. تنها دارایی ام را از من نگیر.
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی
یکی می گفت زندگی مثل یک اردوی چندروزه ست دور از خانه... زود می گذرد هرجند گاهی سخت... اما همه به خانه بر می گردند و شوق برگشتن به خانه آن را آسان می کند...
پروردگارا، ببخش به من هر آنچه مرا به تو نزدیک و بگیر از من هر آنچه مرا از تو دور می کند.
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی
گل در بر و می در کف و معشوق به کامست سلــطان جهـــــانم به چنــــین روز غلامـــست
امروز از صبح که زنگ زدم در کنارم بودی... ظهر پیام دادی که گره های درهم تنیده با من...شب اولین کار به سرانجام رسیده... ای موسی آن منم پروردگار فرادست و فرزانه... ممنون که مهمانم تو بودی، تنهایم نگذاشتی... کی از تو بهتر برای مهمان کردن؟
خیلی چاکرم. یاری ام کن...
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی
یک جوری به سوی نماز بشتاب انگار با نامزد,ت قرار داری...
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی
Diamond always remains diamond no matter how things are going, no matter how high the pressure is.
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی
امروز یکی از دانشجوها بعد از احوالپرسی اول کلاس گفت به حال شما عبطه می خورم...
امشب من به حال خودم عبطه خوردم!
امروز بعد از کلاس با همکار محترم تصادفی (!) هم صحبت شدیم و در عین ناباوری حس کردم به طور غیرمستقیم آشتی کرده! چه خوب شد که این ده روز و اندی رو به من صبر دادی... شگفتا از تغییر پرشتاب روزگار... و "سرانجام کار برای پرهیزکاران است."
ممنون که توانایی یاری کردن به من داده ای... به جزای کدامین کار نیک به من اینقدر لطف داری؟
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی
مدتی ست می خواستم در مورد کارهای, کوچک بنویسم...
یک روز صبح، یک بطری خالی روی زمین یکی از پارکینگ ها دیدم... خواستم برش دارم و کناری بگذارم ولی نکردم: تنبلی، غرور، یک نفر دیکر این کار را می کند،...
عصر دیدم که شیشه روی زمین خرد شده ست...
با خودم فکر کردم چرا نکردم. چند دلیل به ذهنم خطور کرد ولی در نهایت یکی بیشتر به چشم می خورد: غرور
به تو پناه می برم از غرور...
اگر مرد راهی، از کوچک شروغ کن...تو برزگتر از هیچکدامشان نیستی.
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی
بعد از ده ردی در طی چهار سال، دوشنبه شب اولین دعوت برای تجدید نظر مقاله رو گرفتم... مقاله تک نفری م. ذاشتم فکر می کردم احتمالا سر دبیر دیده پنج ماه منتظرم، گفته یه حالی بهم بده ای دوست بی دوستان، ای راهنمای بی راهنمایان،...ممنون.
دیروز یک نفر در رادیو می گفت: خداوند هیچگاه دیر نمی کند.
برچسب:
نویسنده: هیراد مهدوی